
می دانم که تو هم مثل من دوست داری به گذشته های خوب و زیبای
زندگیت برگردی و در بوستان فراموش نشدنی آن که حتی تلخیهایش
شیرین است قدم بزنی و عطر دلربای آن لبریز از احساست کند احساسی
نه از جنس احساسات معمول
فکر می کنم شماهم از تکراری بودن زندگی خسته شده اید نمی دانم چرا
اما فکر می کنم شما آنقدر پاک هستید که بتوانم از شما کمک بخواهم و
خرابات دلم را با این دم مسیحایی احساس پر از رمز و راز و نوید آبادی دهم
حس غریبی است اما شاید اگر باهم باشیم بهتر و بیشتر این حس را
بشناسیم
بر آستانه دل نشسته ام
چشم به در دوخته ام
تا سکوت این خانه در هم شکند
نسیمی بوزد
رنگ رخسار تو ای پر آوازه ترین
عطر زیبای تو ای ماه مهین
ببرد دل از من بکند جان از تن
