تمام
میخواستمت. ولی منو نخواستی.
یه بار تو زندگیم عاشق شدم. ولی خورد شدم. له شدم. پیر شدم.
بهتره مرد باشم. بدون وابستگی به هیچ زنی. منو بازی دادی. شکستی. ولی خوشبخت باشی. با اونی که خوشبختت میکنه و کنترلتو در مقابلش از دست میدی. با هزارجور رفتار و عزیزم و جونم گفتن میخوای نگهش داری. تو یه آشنایی کوتاه براش کاری رو میکنی که تو این همه سال حتی من از فکرشم بدم میومد. اونی که عاشقشی. هر کسی که میخواد باشه. نه از روی ترحم. نه از روی اجبار. نه از ترس آبرو.
اونی رو که زندگیمو به هم ریخت هر لحظه نفرین میکنم. از ته دل. اما خیالت راحت. اون تو نیستی. گرچه که تقصیر تو هم بود. از دروغ و دورویی خسته شدم. از اینکه خر فرض بشم خسته شدم. از قول هایی که دادی و بهشون پایبند نموندی. از خودخواهیت و اینکه اصلا هیچ چیزی از من حس نکردی. از مقایسه کردنم با دیگرون. از اینکه میخواستی از من شاهزاده اسب سوار آرزوهاتو بسازی. اوایل فکر میکردم همش از خاطرخواهیته. شوخیه. بازومو گرفتی و بهم گفتی استخون. گفتی دماغم گندست و تو چشت میره. بدنمو مسخره کردی. کم بودن ریشم. موی بدنم. ابروهام. به حرف زدنم ایراد گرفتی. صدای نکره منو مسخره کردی. ماشین داشتن یکی دیگه. خونواده درست و حسابی و دکتر بودن فامیلاش. رفتار مردونش. زمخت بودنش. پر رو بودنش. دخترباز بودنش. من تو همه اینا ایراد داشتم. خیلی چیزای دیگه که بهم میگفتی و شاید اونقدر عادی شده بود برات که حس نمیکردی داری کسی رو خورد میکنی. حق با شماست. ولی هیچ کس بی ایراد نیست. ولی من همینم که هستم. انگار فقط من عاشق بودم که کور شده بودم و ایرادی نمیدیدم و تحمل ناراحتیت رو نداشتم. همه چیز و همه کارتو دوست داشتم و با خوشحالی تو همه کارها تشویقت میکردم. پشتیبانیت میکردم. حتی اگه کاری ازم برنمیومد با حرفام سعی میکردم کمکت کنم. حتی نمیزاشتم به خاطر چیزی عذرخواهی کنی و خودتو کوچیک کنی. اون موقع که تو سرما میومدم دنبالت و با اینکه سردم بود چند ساعت تو سرما بیرون می ایستادم تا کلاست تموم بشه و با دربستی میبردمت خونه تا سردت نشه ولی فکر و ذکر تو اون لحظه و فردا و روزهای دیگش پیش کس دیگه ای بود باید می فهمیدم. فقط دیر فهمیدم که خیلی وقته دلتو زدم. واست تکراری شدم.
نمیدونم چرا تو این مدت هر وقت گفتم میخوام تنهات بزارم تا به اونی که میخوای برسی منو ول نکردی. همش میگفتی نمیخوام ناراحتت کنم. راست میگفتی. ناراحت نه. میخواستی لهم کنی. وابسته کردن و له کردن همون کاری بود که با من کردی و گذاشتی به حساب یکی دیگه. همون موقعی که اولین هدیتو به کس دیگه ای دادی باید می فهمیدم. باید می فهمیدم چرا من تو این 8 سال لایق هدیه ای ازت نبودم. همون موقعی که هدیه های منو قایم می کردی. همون موقعی که ملاقاتامون رو مخفی نگه میداشتی. اون موقع باید میفهمیدم که چرا نباید کسی بدونه. چون اینا همش یه بازی زودگذر بوده. همون موقعی که با هدیه گرفتن از پسرای دور و برت اونارو میسنجیدی و سبک سنگینشون می کردی. فقط من ساده بودم که یه ساعت رو دستم کردم و باهاش به همه گفتم که کسی رو دارم که اینو بهم داده. ساعتی که خریدنش هم به نیت من نبوده. مجبور شده بودی به من بدیش. خودت گفتی که اون موقع تصمیمت از ترس آبروت بوده.
تو اون مدت خیلی درسها بهم دادی. فهمیدم که هیچ کسی تو این دنیا ارزش عشق واقعی رو نداره. اینکه دردهاتو ازش پنهون کنی تا خیال نکنه به خاطر اون بوده و ناراحت نشه. اینکه با ایستادن تو سرما به خاطرش به کلیت آسیب بزنی، با فکر نبودنش موهاتو سفید کنی، اعصابتو خرد کنی، تو نداریت به خواسته هاش نه نگی. هر لحظه به فکر درس و زندگیش باشی، شب تا صبح واسه ثبت نامش نخوابی تا راحت بخوابه، تو مسافرتش پلک نزنی و واسه سلامتیش دعا کنی که سالم به مقصد برسه. هیچ کسی ارزش هیچکدوم ازینارو نداره. فقط من میمونم با مسخره کردن دور و بری هام که همیشه واسشون از عشق آتیشی و علاقه مطلق میگفتم.
امروز با گفتن اینکه تو این مدت از روی اجبار و ترس از ابروت با من ادامه دادی، لهم کردی. اینکه این همه مدت سره کارم گذاشتی داغونم کرد. منه بدبخت، اون آدم با احساس قدیم که همه کار واسه خوشحالیه طرفش میکرد دیگه مرده. ولی دیگه نمیزارم کسی منو بازی بده و احساساتمو مسخره هوا و هوس لحظه به لحظش کنه. همونطور که قسم خوردم بهت وفادار باشم و این همه سال با تمام وجود با رفتار و گفتار و نگاه و فکرم بهت وفادار موندم، حالا قسم میخورم که تنها باشم و مرد باشم. قسم میخورم.
می دونم که یه روز جای خالی وفاداری رو حس میکنی و میفهمی که چه چیزایی تو زندگی مهمه. می فهمی حس خیانت یعنی چی. می فهمی چندماه گریه لحظه به لحظه تو تنهایی به خاطر کسی چه معنی میده. می فهمی هدر رفتن یه عمر یعنی چی. این آرزوم نیست. ولی میدونم که واست پیش میاد و متوجه میشی پسرا تو این جامعه چه جورین. روزگار اینطوریه. فقط امیدوارم بازم کس ناجوری سراغت نیاد و کسی باشه که باهاش خوشبخت بشی. غیر از یه ساعت و چندتا عکس چیزه دیگه ای ازت نداشتم. همشو آتیش زدم. حتی شعرای مسخره ای که تو این 8 سال واست نوشته بودم. خاطراتمو. همه چی رو از زندگیم پاک کردم. حالا با خیال راحت کسی رو که ایده آلته پیدا کن. کسی که رفتاراش واست قابل تحمله. کسی که بازم وقتی دستتو میگیره احساس مرد بودنش از خود بیخودت کنه. اما یادت باشه که هیچ پسری از اینکه بازی داده بشه. از اینکه سعی کنی پسر آرزوهاتو روش پیاده کنی. از اینکه بهش ترحم بشه و با اجبار باهاش باشی خوشش نمیاد. باید شوهرتو هرجور که هست قبول کنی. نه مثل یه عروسک بخوای خودت از نو و شبیه خصوصیات پسرای دیگه بسازیش و اگه نشد کنار بزاریش و دیگرونو پر رنگ ببینی. انتخاب بعدیت رو با فکر انجام بده نه با اجبار یا هوس یا... تو این نزدیک یه سالی که گذشت خیلی بهم بدی کردی. حتما عوض بدی های من بهت بوده. ولی من واست آرزوی خوشبختی دارم تا بدونی تو اوج ناراحتیم هم هیچوقت بهت بدی نکردم. اینم بدون که به خاطر اینهمه فشار و اینکه بهترین سالهای زندگیمو ازم گرفتی هیچ وقت نمیبخشمت. تموم شد.
وفانکردی وکردم،جفاندیدی و دیدم/شکستی و نشکستم ،بریدی و نبریدم
اگر زخلق ملامت وگر زکرده ندامت/کشیدم ازتو کشیدم،شنیدم ازتوشنیدم
به جز وفا و عنایت،نماند درهمه عالم/ندامتی که نبردم،ملامتی که ندیدم
کی ام؟شکوفه اشکی که در هوای تو هرشب/زچشم ناله شکفتم،به روی شِکوِه دویدم
اگر که خانه بدوشم اگر که باده پرستم/کجا که با تو نبودم کجا که بی تو نشستم
شکوه دارم شکوه دارم با دل بی غمگسارم/مُردم اِی مهتاب، بِسوزی، همچو شمعی بر مزارم
