تبليغاتX
ناگفته

ناگفته

تمام

انگار همش یه خواب بود. خیال میکردم دوران خوب ما هم رسیده

میخواستمت. ولی منو نخواستی.

یه بار تو زندگیم عاشق شدم. ولی خورد شدم. له شدم. پیر شدم.

بهتره مرد باشم. بدون وابستگی به هیچ زنی. منو بازی دادی. شکستی. ولی خوشبخت باشی. با اونی که خوشبختت میکنه و کنترلتو در مقابلش از دست میدی. با هزارجور رفتار و عزیزم و جونم گفتن میخوای نگهش داری. تو یه آشنایی کوتاه براش کاری رو میکنی که تو این همه سال حتی من از فکرشم بدم میومد. اونی که عاشقشی. هر کسی که میخواد باشه. نه از روی ترحم. نه از روی اجبار. نه از ترس آبرو.

اونی رو که زندگیمو به هم ریخت هر لحظه نفرین میکنم. از ته دل. اما خیالت راحت. اون تو نیستی. گرچه که تقصیر تو هم بود. از دروغ و دورویی خسته شدم. از اینکه خر فرض بشم خسته شدم. از قول هایی که دادی و بهشون پایبند نموندی. از خودخواهیت و اینکه اصلا هیچ چیزی از من حس نکردی. از مقایسه کردنم با دیگرون. از اینکه میخواستی از من شاهزاده اسب سوار آرزوهاتو بسازی. اوایل فکر میکردم همش از خاطرخواهیته.  شوخیه. بازومو گرفتی و بهم گفتی استخون. گفتی دماغم گندست و تو چشت میره. بدنمو مسخره کردی. کم بودن ریشم. موی بدنم. ابروهام. به حرف زدنم ایراد گرفتی. صدای نکره منو مسخره کردی. ماشین داشتن یکی دیگه. خونواده درست و حسابی و دکتر بودن فامیلاش. رفتار مردونش. زمخت بودنش. پر رو بودنش. دخترباز بودنش. من تو همه اینا ایراد داشتم. خیلی چیزای دیگه که بهم میگفتی و شاید اونقدر عادی شده بود برات که حس نمیکردی داری کسی رو خورد میکنی. حق با شماست. ولی هیچ کس بی ایراد نیست. ولی من همینم که هستم. انگار فقط من عاشق بودم که کور شده بودم و ایرادی نمیدیدم و تحمل ناراحتیت رو نداشتم. همه چیز و همه کارتو دوست داشتم و با خوشحالی تو همه کارها تشویقت میکردم. پشتیبانیت میکردم. حتی اگه کاری ازم برنمیومد با حرفام سعی میکردم کمکت کنم. حتی نمیزاشتم به خاطر چیزی عذرخواهی کنی و خودتو کوچیک کنی. اون موقع که تو سرما میومدم دنبالت و  با اینکه سردم بود چند ساعت تو سرما بیرون می ایستادم تا کلاست تموم بشه و  با دربستی میبردمت خونه تا سردت نشه ولی فکر و ذکر تو اون لحظه و فردا و روزهای دیگش پیش کس دیگه ای بود باید می فهمیدم. فقط دیر فهمیدم که خیلی وقته دلتو زدم. واست تکراری شدم.

نمیدونم چرا تو این مدت هر وقت گفتم میخوام تنهات بزارم تا به اونی که میخوای برسی منو ول نکردی. همش میگفتی نمیخوام ناراحتت کنم. راست میگفتی. ناراحت نه. میخواستی لهم کنی. وابسته کردن و له کردن همون کاری بود که با من کردی و گذاشتی به حساب یکی دیگه. همون موقعی که اولین هدیتو به کس دیگه ای دادی باید می فهمیدم. باید می فهمیدم چرا من تو این 8 سال لایق هدیه ای ازت نبودم. همون موقعی که هدیه های منو قایم می کردی. همون موقعی که ملاقاتامون رو مخفی نگه میداشتی. اون موقع باید میفهمیدم که چرا نباید کسی بدونه. چون اینا همش یه بازی زودگذر بوده. همون موقعی که با هدیه گرفتن از پسرای دور و برت اونارو میسنجیدی و سبک سنگینشون می کردی. فقط من ساده بودم که یه ساعت رو دستم کردم و باهاش به همه گفتم که کسی رو دارم که اینو بهم داده. ساعتی که خریدنش هم به نیت من نبوده. مجبور شده بودی به من بدیش. خودت گفتی که اون موقع تصمیمت از ترس آبروت بوده.

تو اون مدت خیلی درسها بهم دادی. فهمیدم که هیچ کسی تو این دنیا ارزش عشق واقعی رو نداره. اینکه دردهاتو ازش پنهون کنی تا خیال نکنه به خاطر اون بوده و ناراحت نشه. اینکه با ایستادن تو سرما به خاطرش به کلیت آسیب بزنی، با فکر نبودنش موهاتو سفید کنی، اعصابتو خرد کنی، تو نداریت به خواسته هاش نه نگی. هر لحظه به فکر درس و زندگیش باشی، شب تا صبح واسه ثبت نامش نخوابی تا راحت بخوابه، تو مسافرتش پلک نزنی و واسه سلامتیش دعا کنی که سالم به مقصد برسه. هیچ کسی ارزش هیچکدوم ازینارو نداره. فقط من میمونم با مسخره کردن دور و بری هام که همیشه واسشون از عشق آتیشی و علاقه مطلق میگفتم.

امروز با گفتن اینکه تو این مدت از روی اجبار و ترس از ابروت با من ادامه دادی، لهم کردی. اینکه این همه مدت سره کارم گذاشتی داغونم کرد. منه بدبخت، اون آدم با احساس قدیم که همه کار واسه خوشحالیه طرفش میکرد دیگه مرده. ولی دیگه نمیزارم کسی منو بازی بده و احساساتمو مسخره هوا و هوس لحظه به لحظش کنه. همونطور که قسم خوردم بهت وفادار باشم و این همه سال با تمام وجود با رفتار و گفتار و نگاه و فکرم بهت وفادار موندم، حالا قسم میخورم که تنها باشم و مرد باشم. قسم میخورم.

می دونم که یه روز جای خالی وفاداری رو حس میکنی و میفهمی که چه چیزایی تو زندگی مهمه. می فهمی حس خیانت یعنی چی. می فهمی چندماه گریه لحظه به لحظه تو تنهایی به خاطر کسی چه معنی میده.  می فهمی هدر رفتن یه عمر یعنی چی. این آرزوم نیست. ولی میدونم که واست پیش میاد و متوجه میشی پسرا تو این جامعه چه جورین. روزگار اینطوریه. فقط امیدوارم بازم کس ناجوری سراغت نیاد و کسی باشه که باهاش خوشبخت بشی. غیر از یه ساعت و چندتا عکس چیزه دیگه ای ازت نداشتم. همشو آتیش زدم. حتی شعرای مسخره ای که تو این 8 سال واست نوشته بودم. خاطراتمو. همه چی رو از زندگیم پاک کردم. حالا با خیال راحت کسی رو که ایده آلته پیدا کن. کسی که رفتاراش واست قابل تحمله. کسی که بازم وقتی دستتو میگیره احساس مرد بودنش از خود بیخودت کنه. اما یادت باشه که هیچ پسری از اینکه بازی داده بشه. از اینکه سعی کنی پسر آرزوهاتو روش پیاده کنی. از اینکه بهش ترحم بشه و با اجبار باهاش باشی خوشش نمیاد.  باید شوهرتو هرجور که هست قبول کنی. نه مثل یه عروسک بخوای خودت از نو و شبیه خصوصیات پسرای دیگه بسازیش و اگه نشد کنار بزاریش و دیگرونو پر رنگ ببینی. انتخاب بعدیت رو با فکر انجام بده نه با اجبار یا هوس یا... تو این نزدیک یه سالی که گذشت خیلی بهم بدی کردی. حتما عوض بدی های من بهت بوده. ولی من واست آرزوی خوشبختی دارم تا بدونی تو اوج ناراحتیم هم هیچوقت بهت بدی نکردم. اینم بدون که به خاطر اینهمه فشار و اینکه بهترین سالهای زندگیمو ازم گرفتی هیچ وقت نمیبخشمت. تموم شد.


وفانکردی وکردم،جفاندیدی و دیدم/شکستی و نشکستم ،بریدی و نبریدم

اگر زخلق ملامت وگر زکرده ندامت/کشیدم ازتو کشیدم،شنیدم ازتوشنیدم

به جز وفا و عنایت،نماند درهمه عالم/ندامتی که نبردم،ملامتی که ندیدم

کی ام؟شکوفه اشکی که در هوای تو هرشب/زچشم ناله شکفتم،به روی شِکوِه دویدم

اگر که خانه بدوشم اگر که باده پرستم/کجا که با تو نبودم کجا که بی تو نشستم

بعد از این گردبادم یا در این صحرا غبارم/تا رِسم در رهگذارت یا رِسی در رهگذارم

شکوه دارم شکوه دارم با دل بی غمگسارم/مُردم اِی مهتاب، بِسوزی، همچو شمعی بر مزارم



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 23:58  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

برای هم می مونیم

درست بعد از سه ماه باز هم مال هم شدیم...

تا اخر عمر برای هم می مونیم...

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 17:48  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

بعد از دو ماه

بعد از دو ماه فقط میتونم بگم که امیدوارم.

اما بیش از پیش...

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 1:42  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

محتوا پاک شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 7:20  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

محتوا پاک شده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 9:35  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

محتوا پاک شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 2:58  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

محتوا پاک شده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 1:5  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

محتوا پاک شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 5:8  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

ششمین روز

شب خواب دیدم دوباره برگشتی پیشم. نمی دونم فردا قراره چی بگی راجب من. از خدا هزاربار خواستم که تو رو بهم برگردونه. دیگه نتونستم طاقت بیارم. بهت اس ام اس دادم و روز دانشجو رو تبریک گفتم. می دونم که یه روز گذشته. ولی بهانه دیگه ای نداشتم. امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشی.

چه حسِ غریبی است دوست داشتن .
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ..
ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛
به بازیش می‌گیریم .
هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر
هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم‌تر .
تقصیر از ما نیست ؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند .
تصویرِ مجنونِ بیدل و فرهادِ کوه کن ،نقش‌هایِ آشنایِ ذهنِ ماست .
و داستانِ حسرت به دل ماندن زُلیخا به پند و اندرز، آویزه گوشِمان شده‌است .
یکدیگر را می‌آزاریم .
یاد گرفته‌ایم که معشوق هر چه غدارتر، عاشق شیداترست .
و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانه ماندگارتری خواهد شد .
به شهوتِ تجربه  ی عشقی سوزان ، آتشی به پا می‌کنیم
و عاشق را در خرمنِ نامهربانی و بی‌اعتنایی به مسلخِ جنونِ عشق می‌فرستیم .
چه باک ؟!
هر چه بیشتر بسوزد ، خوشتر
شعله هایِ سرکشِ آتش، سر مستمان می‌کند .
عیشِمان مدام و حالمان به کام
وای چه خواستنی ام من…
هر چه زجرش می‌دهم ‌، خم به ابرو نمی آورد...
هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم می‌کند…
چه دلبرانه بیدلش کرده‌ام .
مرحبا به من ، آفرین به من…
میرانمش ، با مهرِ افزون تری بسو یِ من باز می‌گردد .
خوارش می‌کنم ، او به زیباترینِ نامها می‌خواندم .
بی‌وفایی می‌کنم ، صبورانه ستایشم می‌کند .
به بندش می‌کشم ، پروازم می‌دهد.
بیچاره ! چه بیدلانه دلبری‌ام را خریدار است...
چه مظلومانه بازیچه بازیِ ظالمانه‌ام شده است.
بازی می‌دهیم و به بازی می‌‌گیریم
بازی می‌کنیم و به بازی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیریم...
با گامهای سُربیِ بیرحم
از روی هیکل رنجورش رد می‌شویم
و از صدای شکستنِ قلبش زیرِ پاشنه‌های آهنین مان
سرخوشانه لذت می‌بریم...
و عاشق ، محکوم است به مدارا،
تا بینوا را جانی و دلی هنوز ، مانده باشد...
اگر جان داد ، شور عشقمان افسانه دیگری آفریده‌است.
اگر تاب نیاورَد ، لیاقتِ عشقمان را نداشته‌است.
و چه خوشتر که این همه را تاب آوَرَد

می بینی؟... یک جمله کافیست برای دلم... که بگرید یا بخندد...
انتخابش با تو …

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 10:26  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

پنجمین روز مرگم

امروز هم رسیدم. ولی کسی نبود رسیدنم رو با زنگ زدن بهش بگم. هر دختری رو که تو خیابون میبینم، بی اختیار سرمو برمیگردونم. تحمل دیدن هیچ کسی رو به غیر از تو ندارم. هیچکاری نمیتونم انجام بدم. مغزم کار نمیکنه. هرکاری میخوام بکنم یادت میافتم. از دوستت خبر گرفتم ببینم قرارتو باهاش لغو نکرده باشی که فهمیدم هنوز قرارت سره جاشه. همه امیدم به قراره شنبه ات هست. اگه به دوستت بگی که هنوز منو داری و منو میخوای، یعنی خدا دوباره تو رو بهم برگردونده. میخواستم اس ام اس بدم که دارم میمیرم. یه امیدی بهم بده. ولی چون بهت قول داده بودم تا خودت نخوای مزاحمت نمیشم، رو حرفم موندم که به خاطر این کار از دست ندمت. نمیدونی چقدر میخوامت. اگه میدونستی با من اینکارو نمیکردی. فقط امیدوارم سلامت باشی. دوستت دارم. برای همیشه
امیدوارم برگردی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 0:18  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

چهارمین روز مرگم

چهارمین روزه. امروزم دارم میرم. مثل هر هفته

ولی هر هفته کسی بود که بهم اس ام اس میداد و میگفت مواظب خودت باش. ولی این هفته دیگه خبری نیست.

تو دستشویی قطار تا تونستم گریه کردم. اطرافیا میگفتن چت شده؟ چرا حرف نمیزنی. نمیدونستن که چه بلایی سرم اومده. هر اهنگ غمگینی میشنیدم گریم می گرفت و برای اینکه اطرافیا نبینن از کوپه میرفتم بیرون.

روزی که از تو جداشم/روز مرگ خنده هامه
روز تنهایی دستام/فصل سرد گریه هامه
توی اون کوچه غمگین/جای پاهای تو مونده
هنوزم اون بید مجنون/عکس قلبت رو پوشونده
بعد تو گریه رفیقم/غم تو داده فریبم
حالا من تنها و خسته/توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم/توی این شهر غریبم


تو با خوشحالی و امید/منو تنهایی و حسرت
تو تو باغ پر از گل/من یکی تو شهر غربت
روح من همسفر غم/توی شهر غصه پوسید
قلب من همراه قلبت/پاکو غمگینانه کوچید

میرفتم تو دستشویی و گریه میکردم و چون صدای قطار بلند بود، اسمتو داد میزدم. به هرچی که نگاه میکردم یادت میافتادم. هر چیزی... هر کاری که می کردم با خودم میگفتم دفعه قبلی که اینکارو میکردم، تو رو داشتم... باید تا شنبه منتظر بمونم. ولی ته دلم روشن شده که پیشم برمیگردی. فقط امیدوارم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 11:30  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

سومین روز مرگم

خوشا آنان که در بازار گیتی،خریدار وفا بودند و هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 12:9  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

خاطره

خدایا هیچوقت فکر نمیکردم این آهنگ های غم انگیز استاد معین واسم حقیقت پیدا کنه. همیشه اینا رو رد میکردم تا اونایی رو بشنوم که از تو میگن و باهم بودن. ولی الان اونا رو رد میکتم. مثل پتک تو سرم میخورن. یاد آهنگی افتادم که واسم میخوندی... "قرار نبود اینجوری شه، یهو بشی همه کسم..." یادت میاد چه با احساس میخوندی؟ ولی حالا اینا برام شدن عذاب. الان باید اینا رو شنید و با هر کدومش هق هق گریه کرد:

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم

وقتی این آلبوم منتشر شد رو یادت میاد؟ مهمون بودیم. زود خودمو رسوندم که یکم تنها باشیم. یادته؟ حالا همین آهنگ شده همدم تنهایی خودم.

همیشه دلامون با هم ارتباط داشت. هر فکری میکردیم با هم و همزمان بود. یا لااقل اینطور وانمود میکردی. یعنی حالا از وضعیت من خبر داری؟ میتونی احساسم کنی؟ یا احساس کس دیگه ای تو دلته؟ فقط آرزو میکنم سلامت باشی و این جدایی به خاطر اون فکر مسخره مریض بودنت نباشه. بقیش مهم نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 3:26  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

وقتی با من نیستی

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه می ماند
از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟
از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟

از من اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا
بی تو میان قاب پیراهن چی می ماند
بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را
غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 2:54  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

روز دوم مرگم

امروز به خاطر مشکلی که واسه برادرت پیش اومده بود مجبور شدی باهام صحبت کنی. منم مجبور شدم قولم رو بشکنم و باهات صحبت کنم. پشت تلفن و با رعایت تمام آداب تا دور وبری هامون شک نکنن و همه چی مثل قبل باشه. عشوه های همیشگیت تو حرفات بود. مخصوصا موقع خداحافظی و تشکر. با خودم میگفتم این چطور میتونه بعد از اینکاری که باهام کرد اینطوری باشه؟ یه دختر چقدر میتونه ظالم باشه؟ اونم این که از همه مهربونتر میدونستمش. مرهم دردم میدونستمش و حالا شده بود باعث دردم.

یه روز سراب من و خواب من و شراب من تو بودی و تو
امروز شهاب من و تاب من و عذاب من تو هستی و تو
یه روز بهار من و یار من و قرار من تو بودی و تو
امروز خزان من و زوال من و زیان من تو هستی و تو


فقط گریه باهامه. هرلحظه که تنها میشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 2:22  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

بدترین روز زندگیم

میومدم دانشگاهتون تا بلکه ببینمت. درسایی رو که اسمشونو ازت شنیده بودم تو لیست برنامه کلاسا پیدا می کردم و میومدم. ولی نمیدیدمت. یه بار به بهانه دیدن رییس دانشگاه رفتم تو. یه بار خلیل پور.... ولی فایده ای نداشت. از 2تا از دخترا پرسیدم که میشناسنت یا نه. ولی کسی نشناخت.

پریروز با کلی ذوق و شوق یادم اومد که اسم یکی از درساتو بهم گفته بودی. سایت دانشگاهت رو گشتم ببینم کلاسش کی تشکیل میشه. یکشنبه بود. همون روزی که دو هفته قبلش با اون پسره دیدمت. صبحش زود از خواب پاشدم و با اینکه سرم درد میکرد با خودم گفتم شیرینیه دیدن خوشحالیت واسه اونجا اومدنم به همه چی می ارزه. شب قبلش برات یه متن نوشته بودم و با تزئیین دورش واست پرینت کرده بودم. صبح زود باید میرفتم پاکت نامه می گرفتم که بزارمش توش. از آبرسان پیداش کردم. یه گلفروش هم پیدا کردم. برات غنچه گل رز گرفتم. هلندی باشه که موندگار باشه. میخوام خوشحالش کنم. اولین بار بود که برات گل می گرفتم. بلد نبودم. ولی سعی کردم گلی رو که همیشه دوس داشتی با همون پررنگی بگیرم. خودمو رسوندم دانشگاه. با یه بهانه واسه دیدن استاد اون درس از حراست رد شدم. پامو که تو طبقه دوم گذاشتم روبروی در نشسته بودی. یه لبخند کوچیک بهم زدی. با خودم گفتم همه چی عادیه. لبخند زد. واسه اینکه کسی شک نکنه و حواست از درس پرت نشه خودمو کشیدم کنار دیوار تا دیگه تو دیدت نباشم و پاکتو آماده کنم. ولی جمعیت زیاد بود. سریع رفتم یه جای دیگه. آمادشون کردم. ولی کلاس زودتر از برنامه سایت و تازه شروع شده بود و هنوز قرار نبود تموم بشه. واسه اینکه تو اون محیط کوچیک بهم شک نکنن رفتم بیرون از دانشگاه. یکم بعد که برگشتم دیدم کلاس تموم شده. گفتم حتما همینورایی. حراست منو دید و گفت اون استادی که دنبالشی بالاست. اینجا چرا واستادین؟ مجبور شدم برم پیش اون. از خودم یه داستان درآوردم که به کمک دانشجوهاش واسه همکاری نیاز دارم. اونم گفت اتفاقا الان درس مربوطشو داریم. بیا سر کلاس تا اونجا بیشتر صحبت کنیم. کور از خدا چی میخواد؟ دو تا چشم. با خوشحالی رفتم کلاس که بازم منو دیدی و سرتو تکون مختصری دادی. عقبتر ازت نشستم که ببینمت. ولی خودتو قایم کردی. استاد صحبت کرد و یه داستانی واسش سر هم کردم و مجبور شدم بیام بیرون که مثلا کارم تموم شده. موقع بستن در بازم نگات کردم. ولی خودتو قایم کرده بودی. گفتم حتما نمیخواد پیش همکلاسیهاش که خیال میکردن من واسه چیزه دیگه ای اومدم و نمیشناختنم، لو بره.

اومدم بیرون و جلوی در ایستادم. مجبور شدم از جلوی دانشگاه فاصله بگیرم. جلوی یه درمونگاه واستادم. درمانگاه مهرداد. اس ام اس دادی که چرا اومدی دانشگاه؟ گفتم خودت چی فکر میکنی. میخوام یه لحظه ببینمت. گفتی که نمیخوای منو ببینی. گفتم وقتی کلاست تموم شد. گفتی دانشگاه نیستم و جای دیگم. من که از جلوی دانشگاه تکون نخورده بودم و تو هنوز اون تو بودی. چرا دروغ؟ این اولین دروغت بهم بود؟ یا قبلا هم بوده؟ هر چی گفتم فقط یه لحظه، گفتی نمیخوای منو ببینی. تو که همیشه میگفتی چرا نمیای منو ببینی... نکنه کسی اونجا بوده که نباید منو میدید؟ نکنه انتخاب جدیدت اونجا بوده؟ نکنه یکی از همون پسرای کلاس بود؟ با خودم گفتم تو حق نداری راجبش این فکرا رو بکنی. اون پاکه. فرشتست. حق همچین فکری رو نداری.

تا اینکه گفتی از رابطمون سرد شدی. معیارات عوض شده و نمیخوای باهام ازدواج کنی. دنیا رو سرم خراب شد. یعنی چی؟ اس ام اس رو چند بار خوندم. نکنه خوابم؟ یعنی چی؟ این چی میگه خدایا؟ هر چی زنگ زدم جواب ندادی. فقط میگفتی دست از سرم وردار. خواهش کردم. التماست کردم. گفتم فقط بگو که این حرفت الکی بوده تا هر موقعی که بگی به حال خودت میزارمت. گفتی شوخی ندارم و نمی خوامت. دنیا دور سرم می چرخید. زیر بارون و تو سرما میلرزیدم. نمیتونستم از جام تکون بخورم. چند ساعت بود که اونجا خیس واستاده بودم. با یه گل و یه نامه. نمیدونستم چیکار کنم. کجا برم. هزار جور فکر به سرم میزد. یعنی اون پسره یا کسه دیگه ای دلشو برده بود؟ به همین راحتی 7-8 سال عشق ما رو بی ارزش کرده بود؟ گفتم نکنه مریض شده و نمیخواد منو درگیر خودش کنه؟ میگفت بزار تکلیفم مشخص بشه... نکنه آزمایشی چیزی داده بود و چیزیش شده بود که حالا یه دفعه ای اینو بهم گفته؟ با خودم گفتم همون اولی بهتره. ایکاش با کس دیگه ای باشه ولی سالم باشه. نمیدونم. شاید چون جلوی درمونگاه بودم و مریضا رو میدیدم این فکر به سرم زد. فقط یه بار یادمه اونجوری قلبم فشار داده شده بود. موقع شنیدن خبر مرگ آقاجون... یهو از دست دادن بانی اون همه خاطره خوب فشار میاره به قلب آدم. اینم همونجوری بود. با این تفاوت که بعد از اون ماجرا کم کم همه آروم گرفتن. ولی من قرار بود یه عمر خاطراتت رو با خودم همراه داشته باشم. اصلا نمیتونستم قبول کنم. تو تاکسی یه دختر کنارم بود و به بغض و گریم نگاه میکرد. شاید میدونست دلیلشو. تا رسیدم خونه فقط کارم گریه بود. سره ناهار پرسیدن چی شده که اینطوری شدم. گفتم سرما خوردم و حالم بده. به سرم زد به مامان بگم و خودمو راحت کنم. دیگه شاید وقتش بود که بفهمن. یعنی این دختر به همین راحتی منو ول کرده بود. نمی بخشمت. به خاطر اینکاری که باهام میکنی هیچ وقت نمیبخشمت. زیر لحاف گریه میکردم. به سرم زد هرچی قرص پیدا میکنم بخورم تا راحت شم. به خودم جرات مبارزه دادم. گفتم تلاش میکنم. تو آخرین اس ام اس گفتم به احترام این چند سال فقط یه کلمه جوابمو بده که اگه فرصت داشته باشی ممکنه بازم با هم باشیم. اگه اینو جواب بدی تا وقتی خودت بگی از جلوی چشات گم میشم. گفتی شاید! ممکنه بازم! از اینکه میدیدم اینطور خونسرد و ظالمانه راجب رابطمون حرف میزنی میخواستم خودمو بکشم. سرمو میکوبیدم به همه جا. میزدم تو سرمو گریه می کردم. چطور این دلش اومده منو اینطوری ولم کنه؟ اونم بی دلیل. حتی نمیگه چرا. فقط میگه معیارام عوض شده. یعنی چی؟ مگه میشه یه دفعه ای؟ تو که چند روز پیش گفتی دوستم داری. امروز تو کلاس بهم لبخند زدی. شاید اونم مثل قبلی ها مصنوعی بوده. شاید یه خیلیا ازین لبخندا زدی. کاری باهام کرده بودی که این فکرا رو میکردم. فکرایی که هیچوقت به خودم اجازه نمیدادم به مغزم خطور کنن. ولی بازم میگفتم این اصلا اونجوری نیست. حتما یه مشکلی واسش پیش اومده. حتما یه بیماری ای داره که تازه فهمیده. نمیدونم این چه فکری بود. دعا میکردم هرچیزی میخواد باشه ولی این نباشه و سالم باشی. یه فکری به سرم زد. من که قول داده بودم دیگه اصلا کاریت نداشته باشم تا وقتی که خودت بخوای. پس باید کسی رو پیدا میکردم تا از حالت خبر بگیره. حداقل از سلامتیت مطمئن بشم. ایکاش پای کس دیگه ای در میون باشه، ولی سلامت باشی. شماره تلفنای توی گوشیت رو که چند وقت پیش به خاطر مزاحم تلفنی بهم داده بودی هنوز داشتم. اسم صمیمی ترین دوستت رو یادم بود. پیداش کردم و رفتم بیرون. به یه بهانه ای زنگ زدم خونتون تا ببینم صدای مامانت چجوریه. اگه مریض شده باشی حتما ناراحت حرف میزد. ولی چیزی دستگریم نشد. زنگ زدم به دوستت. آشنایی دادم. منو شناخت. شمارتو خواست. شاید واسه مطمئن شدن از اینکه من همونی هستم که بهش گفته بودی. گفتم زنگ بزنه بهت و حالت رو بپرسه. نگه که من گفتم. زنگ زده بود و بهم گفت حالت ظاهرا خوب بوده. مثل همیشه. ازم پرسید اذیتت کردم؟ گفتم اصلا کم میبینمش که بخوام اذیتت کنم و همین کم دیدنا شاید کارو خراب کرده. گفت که باهات قرار گذاشته. گفت همیشه ازم تعریف میکردی و شاید حالا به یه تضادی در مورد من رسیدی. التماسش کردم که کمکم کنه. کمکم کنه که بازم داشته باشمت. گفت باهات صحبت میکنه تا ببینه اوضات چجوریه. تا شنبه باید صبر کنم. یعنی میتونم خدایا؟ اگه بهش بگه که ازم خسته شده چیکار میکنم؟ نمیدونم.

وقتی اولش بهت پیشنهاد دادم و قبول کردی، اصلا هیچ موقعی صبر نکردم تا فکر کنم. چیزی که تو دلم بود رو انجام دادم. تو این چند سال هم هیچ وقت برنگشتم تا فکر کنم ببینم میخوامت یا نه. همیشه میخواستمت و میخوامت. ولی حالا تو بهم گفتی که شاید اگه زمان بگذره بهم به چشم یه گزینه فکر کنی. منی که به عشقمون اینقدر احترام قائل بودم. اصلا فکر نمیکردم اینطور در این مورد صحبت کنی. هیچ وقت نمیبخشمت که اینطور عشق رو زمین زدی. فقط امیدوارم سالم باشی. امیدوارم اینا همش هذیون باشه. از فشار کار و درست باشه. فقط امیدوارم...

امروز 9 آبان بود. بدترین روز زندگیم. این روز رو هیچ وقت تا آخر عمر فراموش نمی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 11:59  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

روز مهمونی

بازم چند روز بی محلی

هر روز با برادرت و خانومش چت میکنی، ولی حتی به اس ام اس من جواب هم نمیدی

یعنی شدت فشار درسا و پایان نامه این بلا رو سرمون آورده؟

امروز دیگه نتونستم طاقت بیارم. بهت اس ام اس دادم که باید تا کی منتظر رو به راه شدن اوضاع باشم، لااقل یه زمانی تعیین کن تا بدونم که بالاخره پیشم برمیگردی. ولی جوابم این بود که نه زنگ بزن و نه اس ام اس بفرست. اولش خیال کردم کسی پیشته که نمیتونی جواب بدی. ولی وقتی امشب که خونتون مهمون بودیم، نگاهتو ازم میدزدی و بازم به اس ام اس جواب ندادی، واقعا دلم لرزید. همیشه وقتی عقبتر از همه می ایستادم و بهت خیره میشدم، یه لبخند مصنوعی یا واقعی تحویلم میدادی و با شیطنت نگاهم می کردی. ولی امشب هرچی نگات کردم، جوابی از چشات ندیدم و فقط چرخیدن سرت رو به اینور و اونور دیدم. دعا می کردم که ای کاش فقط یه نگاه از جنس نگاهای قدیمت بهم بکنی تا بازم دلخوش بشم. ولی افسوس که همش حسرت بی فایده بود. کلا تو اون چند ساعت مهمونی یه سلام و خداحافظی بود که بینمون رد و بدل شد، یه بارم راجب ترشی یه کلمه گفتی که "خوبه" و یه بارم به زور راجب نرم افزاری که بهت داده بودم دو کلمه باهام حرف زدی. ای کاش میشد به عقب برمی گشتیم و اشتباهاتی رو که باعث این دوریت از من شده، جبران می کردم.

با خودم فکر می کردم اگه بهم نه بگی خودم رو خلاص می کنم. بعدش با خودم گفتم اگه منو ولم کنی، دیگه تا آخر عمرم تنها می مونم و کسی رو تو قلبم راه نمی دم. چون اگه کسی رو بعد از 6-7 سال وابستگی شدید همراه با تعهد کامل، نتونم نگه دارم، این یعنی عشق به من نیومده و هیچ دختر دیگه ای تو دنیا لیاقت عشق خالص منو نداره. شاید این غرور به نظر بیاد که عشق خودمو خالص و بدون خطا می بینم، ولی واقعا از ته دل مطمئنم و خودمو بهت متعهد می دونستم و می دونم.

وقتی میبینم که جای اون حرفای عاشقانه و لوس شدنت واسم رو لحن جدی و خشک گرفته، دلم می خواد سرمو ببرم زیر لحاف و طوری که هیچ کس نفهمه ساعتها گریه کنم. گرچه الانم نتونستم جلوی گریم رو بگیرم.

وقتی بهم جواب نمیدی و بهم میگی ساکت باشم، مجبورم به جای اون شب بخیر گفتن ها بیام و تو تنهایی اینجا بهت بگم که دوست دارم و شبت بخیر. تو برام اولین بودی و آخرین هم می مونی. برای همیشه...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 1:37  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  | 

ناگفته

وقتی که اولین بار وبلاگم رو روی بلاگفا ساختم، اصلا فکر نمی کردم که چندین سال بعد، بخوام حرفهای توی دلم رو که به هیچ کسی نگفتم، اینجا بنویسم. ولی دیگه تحملم تموم شد. نه شونه ای هست که سرم رو روش بزارم و دلم رو خالی کنم، شادی هامو باهاش قسمت کنم، یا ناراحتی هامو بهش بگم و نه کسی که با بغل کردنش فشاری رو که گریه نکردن به قلبم میاره، آزاد کنم. درسته که دیگه بزرگ شدم، ولی گریه کردن چیزیه که گاهی هر کسی بهش احتیاج پیدا میکنه.

این اولین باری هست که اینطوری می نویسم. بعد از اونروز و دیدنت با اون پسره توی خیابون، اولین باری هست که تو کل این چندسال عاشقی، احساس میکنم که عشق و علاقه چقدر میتونه کشنده باشه. می دونم که تعهدی نسبت به من نداری، ولی چیکار کنم که دلم نمیتونه بی تو بودن رو تحمل کنه. نمیتونم تصور کنم که یکی از راه رسیده و تو رو از من گرفته. از اون روزی که تو خیابون دیدمت، ارتباطت با من سردتر شده. گفتی که صبر کنم برنامه هات مشخص بشن. صبر کردم و مزاحم نشدم. دلم طاقت نیاورد. دو شب پیش بهت زنگ زدم. گفتی که نمیتونی صحبت کنی دو روز هست که اصلا خبری ازم نگرفتی. امیدوارم که فقط سرت شلوغ باشه و کس دیگه ای باعث بی خبر موندنت از من نشده باشه. فقط امیدوارم.


هی خواستم بهت زنگ بزنم. ولی جلوی خودم رو گرفتم. با خودم گفتم اگه خودت بخوای حتما اس ام اس یا زنگ میزنی. ولی دیگه طاقتم تموم شده. امروز هر لحظه که بی تو میگذره نفس کشیدنم هم سخت تر میشه. سرما هم خوردم. از ظهر به اینور فقط مثل دیوونه ها اینور و اونور میرم. نمیدونم چیکار کنم. یعنی زنگ میزنی؟ نمی دونم. شاید واقعا یکی بهتر از منو پیدا کردی و دلت نمیاد بعد از 6-7 سال وابستگی این موضوع رو بهم بگی. نمیدونم.

امروز به سرم زد برنامه کلاساتو پیدا کنم و بیام دم دانشگاهتون. بلکه ببینمت. ولی نتونستم وارد سیستم دانشگاه بشم. پسوردی که قبلا موقع ثبت نامت بهم داده بودی اجازه ورود بهم نمیداد. یه برنامه هفتگی از سایت دانشگاهتون پیدا کردم. اس ام اس های قبلیمونو مرور کردم تا ببینم کی کلاس داشتی. اونروز که با اون پسره دیدمت، اصلا نباید دانشگاه میرفتی نه؟ خودتون قرار گذاشته بودین؟ اونجا چرا؟ اونجا که نه مسیر دانشگاهتون بود و نه خونتون؟ اینکه حتی از پیشت گذشتم و تو مشغول صحبت بودی و منو ندیدی... این فکرا دیوونم میکنه. ولی بازم بهت اعتماد دارم. نمیدونم چرا ولی دارم. شاید چون به قولت و اینکه سره قولت میمونی ایمان دارم. یا شاید نمیتونم قبول کنم که از دست بدمت.

تو اولین عشق تو زندگیم بودی. اولین کسی که بهش فکر کردم. اولین کسی که بهش اعتماد کردم. همیشه اولین کس تو فکرم بودی. هر لحظه از زندگیم تو رو کنار خودم تجسم میکنم و فکر میکنم که بعد از ازدواج، اینکارو اینجوری با هم انجام میدیم. غذا پختن، غذا خوردن، بیرون رفتن. نشستن. خوابیدن. بیرون رفتن. حتی نفس کشیدن کنار تو رو تجسم میکنم. همیشه فکر میکردم من چقدر خوشبختم که از همون اوایل یکیو پیدا کردم که واقعا منو میخواد. همیشه هر جا که صحبت از ازدواج میشد پیش همه پزتو میدادم. هر وقت دور و بری هام راجب دخترا با هم شوخی می کردن و بهم چیزی میگفتن، میگفتم که من متاهلم. این کارا به من نیومده... دیگه اونایی که میدونستن من به کسی متعهدم پیشم راجب دخترا حرف نمیزدن. نمی دونم شایدم این کارم درست نبوده. هرچند که به چشم زدن و اینجور چیزا اعتقادی ندارم و همشو مزخرفات می دونم. ولی گاهی فکر میکنم شاید همچین چیزایی مزخرف نباشه و واقعا چشم زده باشنمون.

امروز خیلی بلاتکلیفم. فقط مثل دیوونه ها دور خودم می چرخم. یعنی زنگ میزنی؟ یاد من میافتی؟ کسی هست که نمیزاره یاد من بیافتی؟ امیدوارم که فقط سرت شلوغ باشه و درس و کلاست منو از یادت برده باشه.

تو سایت دانشگاهتون عکسای محیط دانشگاه رو دیدم. تا حالا توشو ندیده بودم. اولش تو عکسا دنبالت گشتم شاید اونجا ببینمت. بعدش یاده زمون دانشگاه رفتن خودم افتادم. اینکه پسرا به هر دختری به چشم یه کیس مناسب نگاه میکنن و نسبت بهشون از هر لحاظ فکر میکنن. اینکه یه پسر کرد بهت پیشنهاد ازدواج داده بود یا الان یکی دیگه از اردبیل پیداش شده که با وجود اینکه بهش گفتی من رو داری، بازم دست ور نمیداره، یا اینکه هر پسری تو دانشگاه بهت جرات نزدیک شدن پیدا کنه، دیوونم میکنه. دلم میخواست هر کس اینطوری بهت نزدیک میشد رو لت و پارش می کردی. درسته که همیشه اعتقاد داشتم روابط زن و مرد باید آزاد باشه. ولی واقعا میبینم که تعصب داشتن روی عشقم رو با این تفکر یه جا گذاشتن یکم سخته. همونی که بهش میگن غیرت.

اینا رو اینجا مینویسم که اگه یه زمانی دیدی، بدونی که من اونقدرا که بی خیال یا بی فکر به نظر میاد نیستم و هر لحظم رو با یاد تو سپری میکنم. اگه قبلا کوتاهی میکردم دلیل نمیشه که دوست نداشتم. اعتراف میکنم که یکم مغرور بودم. فقط می خوام دوباره منو بخوای تا جبران کنم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 23:8  توسط یکی که بود، ولی نابود شد  |